ســــكـوت تـــــــلخ

نوشته شده در شنبه 18 آبان 1393برچسب:,ساعت 9:29 توسط مونيكا| |

 

نــفس نمی کـشـــــــد هـــــوا....

قــــدم نمیــــــــزنــد زمـــــین....

ســــکوت میکــــند غــــــــزل....

.

.

.

.

بـــــدون تــــــــــو یــعــنـی هــــمـــــیـــن...................

 

 

نوشته شده در چهار شنبه 31 ارديبهشت 1393برچسب:,ساعت 4:39 توسط مونيكا| |

 

مـــن اين كنج زنــــدون مـــاتم زده ...

تو بيرون از اينــجا....

مــن اين گوشــه جــاي تو غم ميخــورم...

تو بيرون از ايـــن ميله هــا....

 

از ايـــن شهر خــاكستــري دلخــورم...

از ايـــن بغض پيــچــيده تــــــو لحظـــه هــام ....

تــو ايــن روزهاي پــر از بي كسي....

دارم غصــه هامــــو نفــس ميــكشم...

.

.

 

نوشته شده در چهار شنبه 6 فروردين 1393برچسب:,ساعت 19:25 توسط مونيكا| |

 

پشــت ايـــن بــغض!...

 

بيدي نشسته كه فكر ميكرد با اين باد ها نميلرزد....

.

.

.

.

بيـــزارم از هــر مسئله اي كه تنها راه حلــش گــذر "زمـــان" اســـت...

 

 

نوشته شده در سه شنبه 12 آذر 1392برچسب:,ساعت 4:9 توسط مونيكا| |

 

 

 

گاهـي يكهو حس ميكنـي بايــد نبـاشي....

يـك هفتـه يـا يك سـال؟ نميــدانــي...

فقـط حــس ميـكنــي بايــد دور شــوي...

دور دور...

هــمــيـــــن.

 

 

نوشته شده در یک شنبه 7 مهر 1392برچسب:,ساعت 11:1 توسط مونيكا| |

 

تنهايــي كه تــلخ باشـد...تنهايــي كه ســرد باشـد..

قهـــوه ات هرچــقدر شــيريـن وداغ

بــازهـم

تـــلخ وســـرد اســت

 

نوشته شده در یک شنبه 10 شهريور 1392برچسب:,ساعت 4:49 توسط مونيكا| |

 

 

تیغ روزگار شاهرگ ” کلامم ” را چنان بریده، که سکوتم ” بند ” نمی آید!

 

نوشته شده در شنبه 12 مرداد 1392برچسب:,ساعت 6:57 توسط مونيكا| |

 

 

 

من ازمردن نمی ترسم،هراس از زندگی دارم    

که هر روزش مثه دیروز،از این تکرار بیزارم

 

من از مردن نمی ترسم،که هر چی باشه یکباره 

هراس از زندگی دارم،که دردش پر ز تکراره  
 

  

نوشته شده در پنج شنبه 31 فروردين 1392برچسب:,ساعت 10:33 توسط مونيكا| |

 

 

 

این روزها تلخ می گذرد ، دستم می لرزد از توصیفش !

همین بس که :

نفس کشیدنم در این مرگِ تدریجی، مثل خودکشی است ،با تیغِ کُند.

 

 

نوشته شده در پنج شنبه 19 آبان 1391برچسب:,ساعت 13:21 توسط مونيكا| |

 


 

چه مهمـانان بي دردسـري هسـتـند مــردگان

نه به دســتي ظــرفــي را چرك ميكننـد

نه به حــــرفي دلي را آلــوده

تنـــها به شمعي قــانعنـتـد

و

انـــــدكــــي ســـكــوت...

 

 

 

 

نوشته شده در یک شنبه 3 ارديبهشت 1391برچسب:,ساعت 10:5 توسط مونيكا| |




روی دیوار

روی سایه اي که به جا مانده از تو

چشــــم می کشم و دهانی که بخندد

به این همه تنهایی و انتـــظار ...

این خانه بعد از تو فقـــــط دیوار استـــــ

و تکه ذغالی که خطــــ می کشد

نیامدنتـــــــــ را
...

 

نوشته شده در دو شنبه 19 دی 1390برچسب:,ساعت 16:52 توسط مونيكا| |

 

 

 دیشب را تا صبح بدنبالت گشتم لابه لای تمام خاطرات گذشته...

 

تمام خوبهایم را ورق زدم... لحظه به لحظه اش را... رد پایت همه جا جاریست...

اما...

دوباره تکرار داستان همیشگی نبود تو و انتظار من!!! امروز را هم دوباره دنبالت می گردم

 

مثل همه روزهای نبودت!!! امروز هم سراغت را از تمام برگ ها می گیرم...!

 

شاید

برگی را از قلم انداخته باشم!

 

 

نوشته شده در شنبه 29 آبان 1390برچسب:,ساعت 14:28 توسط مونيكا| |


يـــــــــــــــــك فــــــنـــــــجان بـــــــــــــــــــاران ؛ با

طـــــــــعـــــــم

 

خـــــــــــــاطـــــــــ ــره . . لــــطفا. . . .

 

نوشته شده در چهار شنبه 20 مهر 1390برچسب:,ساعت 12:22 توسط مونيكا| |


تنهاامید من که ناامیده...امیده من دوباره ته کشیده...

لحظه به لحظه فکر ناامیدی...این لحظات امونمو بریده...

اون که میگفت با دستای دل من....از قفس بی کسی ازاد شد

چی شد که با گریه من شاد شد...با شبنم اشک من آباد شد...

 

 

قلب من از تپیدنش خسته شد...نبضم با ضربه های معکوس مرد...

قلب من از خستگی خوابش گرفت..این دل ناامید و مایوس مرد.

 

 

 

نوشته شده در پنج شنبه 15 ارديبهشت 1390برچسب:,ساعت 15:14 توسط مونيكا| |

 


 

  آنکس که میگفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد

  رهگذری بود که روی برگ های پاییزی راه میرفت واین صدای:

        خش خش برگ ها..............................

  همان آوازی بود که من گمان میکردم میگوید:

دوســت دارم...............

 

 

 

نوشته شده در شنبه 3 ارديبهشت 1390برچسب:,ساعت 9:0 توسط مونيكا| |

 


  

 

همیشه مهم توبودی اگه غروری بود برای تو بود  

 

اگه احساسی بود بازم برای تو بود 

ومن قانع به یه نگاهت بودم  

نگاهی که همیشه یه چیزی شبیه غم غریب یا یه غروب پاییزی توش بود 

 

یه حسی بهم میگفت باهات نمی مونه وحالا نمیدونم حرفات روباور کنم یا کارات رو  

     دل به کلمات عاشقانت بسپارم یا از کارای نامهربونت دلگیر بشم

می بینی هنوزهم برنده ی این بازی تویی و هنوزم دل من نمیخواد مرگ عاطفه هارو باورکنه...

 

  

نوشته شده در شنبه 27 فروردين 1390برچسب:,ساعت 15:52 توسط مونيكا| |

 

 

 
 

رو به تو سجده می کنم دری به کعبه باز نیست

بس که طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست  

به هر طرف نظر کنم نماز من نماز نیست  

مرا به بند می کشی از این رهاترم کنی  

زخم نمی زنی به من که مبتلاترم كني 

از همه توبه می کنم بلکه تو باورم کنی 

قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد

تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد  

عذاب می  کشم ولی عذاب من گناه نیست

وقتی شکنجه گــر تویی شکنجه اشتباه نیست

 

 

نوشته شده در دو شنبه 16 دی 1389برچسب:,ساعت 15:24 توسط مونيكا| |

 

 

 

 پشت تنهایی من که رسیدی ،

                                                                  

        گوشهایت را بگیر !

         اینجا سکوت ،

     گوش تو را کر میکند

 

         اما !

 

      چشمهایت را باز كن

 

تابتوانی لحظه لحظه ی اعدام ثانیه ها را نظاره کنی

                                                     

    هجوم سایه های خیال،

             سرابهای بی وقفه ی عشق،

                تک بوسه های سرد

            و فریادهای عقیم جوانی

               منظره ای به تو میدهد

 

 که میتوانی تنهایی مرابه خوبی ترسیم کنی..!

 

 

 

 

نوشته شده در 27 آذر 1389برچسب:,ساعت 9:0 توسط مونيكا| |

 

 

 

      باز امشـب غــزلي كنج دلــم زنـدانــي سـت

  

 آسـمان شـب بي حــوصــله ام طوفـاني سـت

 

    هيچكس تلـخـي لـبخنـد مـرا درك نــكرد

 

       هـاي هـاي دل ديــوانه ام پنهاني ست

 

 

 

 

 

نوشته شده در 9 آذر 1389برچسب:,ساعت 3:32 توسط مونيكا| |

 

مـــاه مــن

غصه چرا ؟!
آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم وآبي و پر از مهر ، به ما مي خندد !
يا زميني را که، دلش ازسردي شب هاي خزان
نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبريز شد و
نفسي از سر اميد کشيد
ودر آغاز بهار ، دشتي از ياس سپيد
زير پاهامان ريخت ،
تا بگويد که هنوز، پر امنيت احساس خداست !
ماه من غصه چرا !؟!
تو مرا داري و من
هر شب و روز ،
آرزويم ، همه خوشبختي توست !
ماه من ! دل به غم دادن و از ياس سخن ها گفتن
کارآن هايي نيست ، که خدا را دارند ...
 

مــاه مــن!

غم و اندوه ، اگر هم روزي، مثل باران باريد
يا دل شيشه اي ات ، از لب پنجره عشق ، زمين خورد و شکست،
با نگاهت به خدا ، چتر شادي وا کن
وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !
او هماني است که در تار ترين لحظه شب، راه نوراني اميد
نشانم مي داد ...
او هماني است که هر لحظه دلش مي خواهد ، همه زندگي ام ،
غرق شادي باشد ....
 

مـــاه مــن!
 

غصه اگر هست ! بگو تا باشد !
معني خوشبختي ،
بودن اندوه است ...!
اين همه غصه و غم ، اين همه شادي و شور
چه بخواهي و چه نه ! ميوه يک باغند
همه را با هم و با عشق بچين ...
ولي از ياد مبر،
پشت هرکوه بلند ، سبزه زاري است پر از ياد خدا
و در آن باز کسي مي خواند ،
که خدا هست ، خدا هست
و چرا غصه ؟ چرا !؟!

 

 

 

 

نوشته شده در 12 مهر 1389برچسب:,ساعت 18:41 توسط مونيكا| |


Power By: LoxBlog.Com